کودک دوست داشتنی ما

بسم الله الرحمن الرحيم

دو سالگی

سلام عزیز مامان تولدت مبارک عشقمممم   خیلی شرمنده ام که تو این مدت از وضع و حالت چیزی ننوشتم و شدیدا عذاب وجدان دارم.. تو این مدت درگیری های زیادی داشتم و همچنان دارم که یا یادم میرفت یا وقت نداشتم که سر به وبلاگت بزنم ..   پسر یکی یه دونه ی مامان ..تمام روح و عمر مامان .. مثل امروز ساعت ده و ربع صبح  بود که توی کوچولو موچولو رو گذاشتن تو بغلم و گفتن اینم علی کوچولوی شما .. همون علی کوچولویی که وقتی تو شکمم بود روزی صدبار ارزوی بغل کردن و بوسیدنش رو داشتم .. همون علی کوچولوی که اونو با تک تک لباسای کوچولوش تصور میکردم .. یه علی کوچولو که حس فوق العاده ی مادرشدن رو بهم هدیه داد..   ...
26 دی 1392

20 ماهگی

سلام نازپسر مامان مامانم بیست ماهگیت مبارک پسر بانمکم .. قندعسلم .. خیلی وقته که از نوشتن عقب افتادم چون نت خونه قطع بود و فرصت نبود که وبلاگتو آپ کنم .. جونم برات بگه که تو این مدت تو خیلی آقاتر شدی .. باهوش تر شدی .. جیگرترتر شدی !! دو تا دندون دراوردی .. تقریبا تمام خواسته هات رو به ما میفهمونی .. یه سری کلمات به لغتنامه ی کوچولوت اضافه شدن از جمله عمه ..عمو.. مای(آب).. بای بای..هب (خب) .. وقتی خوشحالی و میخوای خودتو واسه من و بابات لوس کنی،بابامیثم رو باباتی و منو مامانتی صدا میکنی .. یک دوسه میشمری و میگی اِ دو دِه .. تلفن دستت میگیری و یه ریز الو الو میکنی و ازخودت جمله های من دراوردی میزنی .. بهت میگم علی فلان کارو...
26 شهريور 1392

روزهای شیرین

سلام پسر کوچولوی مامان     امروز 6 مرداد 92 , نوزدهمين روز ماه رمضانه و یازده روز از تموم شدن هجده ماهگیت میگذره .. مامانی کلی بزرگ شدی و دیگه کاملا قاطی بچه ها شدی .. تو مهمونیها کاری به من نداری و خودت میری با بچه ها بازی میکنی .. اصلا خداروشکر تا حالا پیش نیومده از بچه ای کتک بخوری یا بچه ای رو بزنی .. حتی نشده دعوا بکنی و کاملا مسالمت آمیز ارتباط برقرار میکنی .. اینقدر کیف میکنم میبینم پا به پای بچه ها بازی میکنی و مستقل شدی !! این روزا ورد زبون من شده عسسسلللل .. یعنی راه میری نمک میریزی و شیرین کاری میکنی .. مهربونی میکنی .. بوس میکنی .. کلی فاز میدی به آدم .. ووووای برات تعریف کنممم یه نمونه اش رو .. تو ...
6 مرداد 1392

سفرنامه ی شمال ـ خرداد 1392

سلام پسرم خیلی وقت بود که نیت سفر به شمال کرده بودیم تا این که بابا جونم اومد ایران و این فرصت فراهم شد تا با خانواده یه مسافرت بریم. روز سه شنبه - 21 خرداد 1392 , ساعت 7 صبح از خونه راه افتادیم.. توی راه بابا جون اینا حلیم خریدن و تو جاده ی چالوس تو یکی از استراحتگاههای بین راهی قبل از سد امیر کبیر توقف کردیم و حلیم رو خوردیم و منم اونجا برات فرنی درست کردم . تقریبا ساعت 11 بود .. در حال فرنی خوردن و تماشای مناظر طبیعی بعد از یه ساعت استراحت دوباره سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم .. وسطای راه بودیم که کم کم به جایی رسیدیم که همه جا رو مه پوشونده بود.. ما هم نگه داشتیم و رفتیم تو مه  و تو افق محو شدیم ...
5 تير 1392

هفده ماهگی

سلام علی جونم   هفده ماهگیت رو با هم پشت سر گذاشتیم .. تو این یک ماه تغییرات کاملا محسوسی داشتی طوری که بابا جونم که اخرین بار دوماه پیش تو رو دیده بود گفت که خیلی تغییر کردی و وارد مرحله ی جدیدی شدی . مخصوصا تو گفتن کلمات . کلمه "بیبی" , "لاح = راح" به معنی رفت یا تموم شد , "تيتی " به قناری و کلا هر پرنده ای , " لالا=زهرا"  , "جودو=جدو" یعنی پدربزرگ , به لغت نامه ات اضافه شده . جالب اینه که تا یه مدت رو یه کلمه گیر میکنی مثلا به همه چیز و همه کس میگی بیبی یا یه مدت بعدش به همه چی میگی بابا !! دو تا دندون آسیاب به دندونات اضافه شدن و الان 8 تا دندون داری! با بنفش علامت زدم. با حموم ه...
5 تير 1392

مهربان روزت مبارک

  پدرم ; امیدوارم سالیان سال زیر سایه ی مهربانیهایت باشیم .. متشکرم از تکیه گاه محکمت.. دستت را میبوسم و برای بلندی عمر با عزت و زیبایت دعا میکنم ! همسرم ; متشکرم از بودنت .. دست گرمت روی سر پسرمان ! باشد که همسری شود از جنس تو !      میلاد امام علی(ع) آغازگر اشاعه عدالت و مردانگی و معرف والاترین الگوی شهامت و دیانت، مبارک ! روز پدر ـ 3 خرداد 1392 ...
3 خرداد 1392

16 ماهگی و ما فیها !

سلام همه ی هستی من   شانزده ماهگیت مبارک پسر مهربون مامان .. مامانی تقریبا یکی دو هفته ی پیش دندون ششمت بعد از مدت ها که ورم کرده بود رونمایی شد و کلی خوشنود گشتیم .. روند کندی تو دراوردن دندون داری عجقم !! تند تند همه رو دربیار دیگه مامانی که راحت بتونی غذا بخوری !! بلاخره بلاخره اولین کلمه ی با هدفت رو گفتی .. هووووراااااا !!! و اونم کلمه ی  " دو دو " می باشد ! به معنای " توپ " !! اونم مدیون خاله زینب هستیم که بهت یاد داد !! وووااای اگه بدونی چقدر ذوق میکنم وقتی ازت میپرسم این چیه و تو میگی دودو !! فکر کنم یه هفتصد هشتصد باری تا حالا ازت این سوالو پرسیدم !! ای خداااا کی میشه زبونت باز بشههههه !!! ماشالله ش...
2 خرداد 1392

روزهایی که مثل برق و باد می گذرند ! + دندون پنجم

طسلام جوج وی مامان ذدد ذدد دذ       ئ  ئ ئ ذ ذ این دست گلت بود !! امان از شیطونیات وروجکککک!! پسرک پانزده ماه و نیمه ی من ، عشقم ، نفسم ، عمرممم ، حتی وقتی خوابی هم دلم برات تنگ میشه و دوست دارم بیام بیدارت کنم ولی وقتی تو خواب ناز میبینمت دلم نمیاد !! کوچولوی من ، اینقدر رفتارات هدفمند شده که مدام ما رو با کارا و حرکاتت شگفت زده و ذوق زده میکنی!! با خاله ها کلاغ پرررر بازی میکنی !! اون انگشت کوچولوی خوشکلت رو میزنی به زمین بعد میبری بالاااا و میگی اَاَاَاَ ! هر کاری باهام داشته باشی یا چیزی بخوای میای دستمو میگیری و منو میکشی طرف چیزی که میخوای و با انگشت کوچولوت اشاره میکنی بهش !! هی ...
9 ارديبهشت 1392

سفرنامه مشهد

سلام زندگی مامان عشقم مسافرت  مشهد به استثنای اتفاقی که اخرش افتاد خیلی عالی بود و خیلی خیلی خوش گذشت. برای اولین بار سوار قطار شدی و توی کوپه حسابی شیطونی کردی ! از پله هاش هی بالا و پایین میرفتی ..با هرچیزی که دم دستت بود اعم از بطری های آب و لیوان و سطل آشغال و روزنامه و مجله، ریخت و پاش کردی ..نصف شب خوابیدی و صبح بیدار شدی و با بابا تو راهروی قطار قدم زدی و به همه ی کوپه هایی که درشون باز بود سرزدی و کلی خنده  تحویلشون دادی و یه سری با همه شون بازی کردی !! اصلا هم قبول نمیکردی برگردی تو کوپه و من و بابا به نوبت مواظبت بودیم. ببین با چه شیطنتی داری بهم نگاه میکنی !!  تا...
24 فروردين 1392

نوروز 1392 و مسافرت به نجف اشرف

سلام علی جانم پسرم، سال 1391 تموم شد و پا به سال 1392 گذاشتیم .. امیدوارم امسال سال خوب و قشنگی برای همه مون باشه ! ما روز 29 اسفند از مشهد رسیدیم به خونه و همون روز قبل از اینکه حتی چمدون ها رو از ماشین خالی کنیم ، با تموم خستگیهامون رفتیم وسایل سفره هفت سین رو خریدیم .. 3 تا ماهی کوچولوی خوشکل .. سبزه و سیر وسنجد و... . برگشتیم به خونه ی قشنگمون که حسابی دلم براش تنگ شده بود و سریع سفره رو پهن کردیم .. برای اینکه دستت نرسه و خراب نکنی سفره رو روی اپن انداختم ! روز 30 اسفند ، تقریبا ساعت 2و نیم تحویل سال بود .. دوست داشتم اون موقع خونه ی خودمون باشیم .. اصلا حواسم به ساعت نبود و متاسفانه لحظه ی تحویل سال مشغول...
24 فروردين 1392