به وبلاگ کوچولو خوش آمدید!
کودک دوست داشتنی ما
علی کوچولو

من متولد آذر 69 و همسرم دی 61 ..مهر 87 عقد کردیم .. مرداد 88 ازدواج کردیم و نینیه نازمون انشالا دی یا بهمن 90 به دنیا میاد. ..................................... علی کوچولوم 26 دی 1390 ، ساعت 10:15 صبح به دنیا اومد.


موضوعات

بارداری

سیسمونی

نوزادی تا 6 ماهگی

6 ماهگی تا دوازده ماهگی

خاطره ی زایمان

دوازده ماهگی تا هجده ماهگی

هجده ماهگی تا بیست و چهار ماهگی

____________________

1392

1391

____________________
آرشیو مطالب

دو سالگی

20 ماهگی

روزهای شیرین

سفرنامه ی شمال ـ خرداد 1392

هفده ماهگی

مهربان روزت مبارک

16 ماهگی و ما فیها !

روزهایی که مثل برق و باد می گذرند ! + دندون پنجم

سفرنامه مشهد

نوروز 1392 و مسافرت به نجف اشرف

14 ماهگی

13 ماه و اندی !

هدفم از ساخت این وبلاگ

اولین ماه دومین سال زندگی + مرواریدای دوم و سوم و چهارم

جشن تولد یک سالگی !

اولین سالروز تو !

تولد 30 سالگی بابایی + شیطونیای قندعسل

علی طلا

آخرین ماه اولین سال زندگی !

يلدای 91

11 ماهگی

تولد 22 سالگی مامانی

جوجه ی شیطون!

آتلیه 4

دندون خان قدم رنجه فرمودند!

علی اصغرم

10 ماهگی

اوصاف این روزهای ما

مهمان ناخوانده !

9 ماهگی

عكس آتلیه 3

این روزهای ما !

258 روزه ی من !

8 ماهگی

بزرگ شو مادر !

راه رفتن به کمک مبل!

عکس های آتلیه ی دو ماهگی

پیشرفتها + عروسی دایی مهدی + سفرنامه ی همدان + غیره

7 ماهگی

خاطره ی زایمان 3

خاطره ي زایمان 2

سینه خیز حرفه ای + سرماخوردگی

خاطره ی زایمان 1

یکی یه دونه ی من !

6 ماهگی

عكسهاي سبز و آبی تو

علی در ترکیه

عكس هاي آتلیه + غلت زدی !

دغدغه.. !

کوچولوگیای ماماني

5 ماهگی

پایان هفته ی 31

26 هفتگی

سونوگرافی

یه شروع با استرس

روز پدر

مسابقه

علی کوچولو که غر نمیزنه !

باهوش من !

بردمت آتلیه عشقم!

یه مامان با یه دل پر !

4 ماهگی

کوچولوی دوست داشتنی من !

3 ماهگی پسرک به پایان رسید!

علی در 71 روزگی !

علی و عید

سیسمونی

این روزها !

آووو !

چهل روزگی

یک ماهگی

ختنه !

اندر احوالات این روزهای من و تو !

1 بهمن 90 .. تو بیمارستان

نینی 8 روزه ی من

عشقم متولد شد!

پایان هفته 39

پایان ماه هشتم

7 هفته ی دیگر !

پایان هفته 37

____________________
پیوند ها

جیگیـلی مـامـان بـابـا

عسل كوچولو

شازده كوچولو ( آرتین خان اول )

خونه ی مجازی آرسام

نی نی مهنا

من مامانتم عزیزم ( کوروش کوچولو )

حباب کوچولوی مامان و بابا ( محمدارشان کوچولو )

درسا خانوم - عشق بابا امیر و مامان سارا

طاها زندگی مامان و بابا

آیدین عزیزم

من و دلبندم ( پرنیا کوچولو )

یکی یه دونه پسر بابا ( محمدرضا کوچولو )

بهار آغاز عشق بی تکرار

دخترام alia & hawra

دنیای مامان وبابا ( رژینا کوچولو )

"آرتین جونی شاهزاده پاییزی ما"

مساقر کوچولو ( الینا کوچولو )

کوچولوی ناز من محمدمتین

باران دختر ناز مامان و بابا

آیلین کوچولوی ما

کودک زیبای من ( طه کوچولو )

فسقلی من .. دينا عسلي

❤ پسمل مامی ❤ ( آرمین کوچولو )

الینای من

*** لحظه های زیبای زندگی *** ( آویسا کوچولو )

زندگی نامه نی نی ( یاشار کوچولو )

در انتظارسارا تولد دوباره مامان روی زمین

ღ¨*:•. دل نوشتـــــه ¨*:•.ღ

محمد مانی شیرین ترین پسر دنیا

مهربد جون

هدیه خدا ( مهدیار کوچولو

پسرک شیطون (امیرعلی کوچولو)

كودک من

مهدیار نفس مامان وبابا

ایلیا جون بزرگ مرد کوچک

خاطرات مامانی ( محمد پارسا کوچولو )

❀ ♥یکی یه دونه مامانو باباش♥ ❀

____________________
آمار

افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 232 نفر
بازديدهاي ديروز : 94 نفر
بازدید هفته قبل : 232 نفر
كل بازديدها : 194858 نفر

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

يکشنبه 8 مرداد 1391

بسم الله الرحمن الرحيم

 

موضوع :

پنجشنبه 26 دی 1392

دو سالگی

سلام عزیز مامان قلب


ماچهوراتولدت مبارک عشقممممهوراماچ

 

خیلی شرمنده ام که تو این مدت از وضع و حالت چیزی ننوشتم و شدیدا عذاب وجدان دارم.. تو این مدت درگیری های زیادی داشتم و همچنان دارم که یا یادم میرفت یا وقت نداشتم که سر به وبلاگت بزنم ..

 

پسر یکی یه دونه ی مامان ..تمام روح و عمر مامان .. مثل امروز ساعت ده و ربع صبح  بود که توی کوچولو موچولو رو گذاشتن تو بغلم و گفتن اینم علی کوچولوی شما .. همون علی کوچولویی که وقتی تو شکمم بود روزی صدبار ارزوی بغل کردن و بوسیدنش رو داشتم .. همون علی کوچولوی که اونو با تک تک لباسای کوچولوش تصور میکردم .. یه علی کوچولو که حس فوق العاده ی مادرشدن رو بهم هدیه داد..

 

الان روزی هزار بار خداروشکر میکنم که تو رو دارم.. خداروشکر میکنم که میتونم آزادانه اونقدر بغلت کنم و ببوسمت تا جیغت دربیاد و از دستم فرار کنی..

خداروشکر میکنم از مهربونیت و بوس های رگباریت که تند تند صورتمو میبوسی ..

خداروشکر میکنم از شیطونی های بی حد و مرزت که روز به روز بهشون اضافه میشه و منو انگشت به دهن میزاره که از یه وروجک هشتاد نود سانتی چه کارها و شرارت هایی بر میاد !!

خداروشکر میکنم که بلاخره روند حرف زدن و کلمه گفتنت تو سراشیبی افتاد و پیشرفت قشنگی داری .

خداروشکر میکنم از هوش سرشارت تو استفاده از موبایل .. باز کردن عکسا و فیلم و انتخاب فیلم یا عکس مورد نظرت و تماشا کردنش !! زنگ زدن به گوشی بابا .. وقتی بهت میگم گوشیمو بیار میخوام به بابا زنگ بزنم خودت تندی میری تو منو اسمها و بابایی رو پیدا میکنی و زنگ میزنی و وقتی شروع کرد به بوق زدن میدی دستم !! گشتن تو منو ها و انتخاب بازی مورد نظرت از ماشین بازی گرفته تااا بازی ها و انیمیشن های داخل برنامه ی تانگو(یکی از برنامه های چت موبایل) !!

خداروشکر میکنم که از اصرارت برای خوردن غذاهای میکس شده دست برداشتی و یه سری از غذاهای ما رو میخوری .

خداروشکر میکنم برای دفع شدن سنگ کلیه ات .

خداروشکر میکنم که به راحتی از شیرم گرفته شدی و خیلی اذیت نشدی .

خداروشکر میکنم با رفتن من با دانشگاه زود کنار اومدی و خیلی بهونه ی منو نمیگیری.

خداروشکر میکنم سختی دوسال اول به دنیا اومدنت تموم شد واین روزها رو با استرس و سختی خیلی کمتری میگذرونیم.

و خداروشکر میکنم به خاطر تمام خوبیهاش و همه خوبیهای خانواده ی عزیزم.

علی کوچولوی دوساله من ! این روزها شدیدا با موبایلم مشغولی و هر سری ما رو متعجب میکنی!! وارد گروپهای واتسابم (یکی از برنامه های چت موبایل) میشی و "تاب تاب تیتیتی" رو میخونی و میفرستی !! یه دفعه میرم میبینم کلی صدا فرستادی و بقیه برات قربون صدقه فرستادن !! به گوشی مامان و خواهرام زنگ میزنی و میشینی یه ربع بیست دقیقه حرف میزنی و کل شارژ گوشیمو تموم میکنی یا همینجوری به یکی زنگ میزنی و خط رو باز میزاری و کل صحبت های منو بابات رو به سمع بقیه میزاری !! تلفن خونه رو هم کلا به خاطر همین باز گذاشتن خط جمع کردیم و الان بی تلفنیم!!

 

کار با لبتاب رو هم تا حدی بلدی که فایل مورد نظرت رو باز میکنی بعد فیلم یا عکسی که میخوای رو باز میکنی و تماشا میکنی و میبندی ! من موندم چه جوری  موس لمسی لبتاب رو کنترل میکنی !

وقتی برای بابام از کارات با گوشی تعریف کردم باورش نمیشد و میخندید بهم ولی وقتی با چشم خودش دید دیگه باور کرد !! 

دیگه اینکه قابلیت داری به مدت ده دقیقه یا بیشتر با لحن شعر چرت و پرتهای خوشمزه برامون بخونی !! تازه برای شعرات اسم هم میزاری .. مثلا وقتی بهت میگم تاب تاب عباسی رو بخون میگی " نهههه.. نینی" بعد من قبول میکنم و تو شعر نینی (!) رو میخونی بعد یه شعر دیگه هم داری که بهش میگی "آلا" و شونصد تا آلا رو پشت هم با لحن شعر با وزن کاملا قشنگ و بچه گونه سرمیدی!!

 

تو دهه ی اول محرم بابایی چند روز تو رو با خودش برد حسینیه و تو مراسم "مشق" و طبل زنی رو دیدی و شمشیر دستت گرفتی .. الان تمام لحن های طبل زنی مراسم مشق و مشعل برداشتن رو با دهنت میزنی و یه چندتاش رو روی طبل یا هر سطح صداداری میزنی ..

 

برای فهموندن منظورت از کلمات متقاطع، اشاره ی دست و پا و تمام هیکل کوچولوت استفاده میکنی. یه چند نمونه از شیرین زبونیای متقاطعت تو ذهنمه که الان برات تعریف میکنم .. یکی از بازیای هیجان انگیزت با بابایی اینه که میرید زیرپتو و همدیگرو قلقلک میدین و گازگرفتن های فوق العاده آروم میگیرید (از وقتی این بازی رو میکنید گازهای یه دفعه ای و محکمت به یک صدم رسیده) . دیشب موقع بازی به بابایی گفتی " بابا.دب. ماما. عم" یعنی بابایی بریم زیر پتو که مامان ما رو نخوره !! (دب=طب..معنی فارسی = بیا تو . عم=عمیه .معنی فارسی=اصطلاح بچه گونه برای غذاخوردن یا غذا )

 

امروز وقتی چشم بابایی رو دور دیدی تمام برگه هایی که بابایی برای کارهاش نت برداری میکنه رو از رو دیوار محل کارش کندی .. وقتی بابایی اومد و اه از نهادش برخواست برای تغییر موضوع ازش یه برگه و چسب خواستی که بچسبونی به دیوار و گفتی " بابا.دبس.عب.اوا ؟؟ " (دبس=چسب - چسب زخم .... عب=ورق برگه کاغذ هرگونه خودکار یا مداد (وجه تسمیه اش برمیگرده به خاله جونیات که وقتی دست به دفتر و خودکاراشون میزدی بهت میگفتن نه عیبه!!) .. اوا =یه اصطلاح بچه گونه برای نشون دادن درد مثل "اوخ" ) حالا معنی کلی = برگهه زخم شده باید براش چسب زخم بزاریم ؟؟!! الهی فدات شم مامان که کلی خندیدم از این حرفت و این ربط دادن . قربونت برم که برای دل دردت هم باید چسب زخم بزاریم رو شکمت!

مامانی این روزا، روزای امتحانای ترم منو و باباییه که اصلا همکاری نمیکنی و تا جزوه یا خودکار دستم میگیرم از دستم میکشی و پرت میکنی ..یا میخوای تو هم حتما تو همون برگه ای که من مینویسم بیای خط خطی کنی !! دم به دم تشنه ات میشه و اب میخوای !! هوس میوه و خوراکی میکنی !! دلت هی بازی میخواد و الی آخر ! خدایی اگه تو طول ترم درس نمیخوندم الان کلاهم پس معرکه بود !!

از اخبار این روزها دیگه اینه که شدیدا درگیر کارای عروسی خاله کوثر هستیم که اگه خدا بخواد حدود سه هفته ی دیگه مراسمه، ان شالله همه چی به خوبی سپری بشه.

از جشن تولدت بگم که موندم چه کار کنم؟ شدیدا درگیر امتحان و کارای عروسی هستم و اصلا نمیرسم جشن بگیرم و از طرفی هم اصلا دلم نمیاد تولد دوسالگیت رو جشن نگیرم .. شاید اگه خدا خواست بعد ازمراسم عروسی, با اختلاف حدودا یک ماه از روز تولدت برات جشن بگیریم!

اینم چندتا عکس از حدودا سه چهار ماه اخیر :


 

 

 بابایی به مناسبت قبولی ارشدش تو دانشگاه و رشته ی مورد علاقه اش، به صرف شام دعوتمون کرد فست فود باما_ ١٩ شهریور ١٣٩٢

 

 

تو ماشین_٢٢ شهریور  ١٣٩٢

 

 

 

حیاط خونه ی پدرم _ ٢٩ شهریور١٣٩٢

 

 

قربون خمیازه ات وروجک من _ ٣٠ شهریور١٣٩٢

 

دست کوچولوی خوشکلت _ ١ مهر ١٣٩٢

 

 

رخت خوابا رو ریختی بیرون رفتی اون تو چی کار اخه ؟؟؟!! _ ٥ مهر ١٣٩٢

 

فکر کنم تو گرما خوابیدن رو سرامیک اونم زیر میز حال بده هاااا !! _ ١٤ مهر ١٣٩٢

 

 قربون ذوق کردنت شیظون بلای من_شهربازی رنگین کمان _ ١٦ مهر ١٣٩٢

 

خوشتیپ مامان ـ روز عید قربان ـ حیاط خونه ی پدربزرگم – 23 مهر 1392

 

 

شما و محمد مهدی در حال بازی تو خونه ی محمد مهدی اینا _ 25 مهر 1392

 

 شیظنت بالای رخت اویز چپه شده !! 7 ابان 1392

 

 

روکش سطل زباله اتاقت رو دراوردی و پوشیدی !! _17 آبان1392

 

 

شب سوم محرم تو حسينيه

 

 

آش پزون مامانم اینا تو روزهای محرم _ 18 آبان 1392 (5 محرم)

 

بین دسته های عذاداری - کنار مشعل – حزم حضرت معصومه - يكي از شبهای اخر دهه اول محرم

 

شام غریبان

 

 

 

ژست غمگینتوووو عشقه !! _ 3 آدر 1392

 

 

کبوتر بیچاره رو له کردی تو دستات !! 5 دی 1392

 

ذوق کردی این همه لوگو رو خودت تنهایی بهم چسبوندی _ 7 دی 1392

 

 

10 دی 1392

 

وای که چقدر چلوندنت حال میدههه !! 21 دی 1392

بازم  تولدت رو تبریک میگم مرد کوچولوی من ! ماچ عاقبت به خیر شی مادر !قلب

موضوع : هجده ماهگی تا بیست و چهار ماهگی

سه شنبه 26 شهريور 1392

20 ماهگی

سلام نازپسر مامان

مامانم بیست ماهگیت مبارک پسر بانمکم .. قندعسلم ..


خیلی وقته که از نوشتن عقب افتادم چون نت خونه قطع بود و فرصت نبود که وبلاگتو آپ کنم ..

جونم برات بگه که تو این مدت تو خیلی آقاتر شدی .. باهوش تر شدی .. جیگرترتر شدی !! دو تا دندون دراوردی .. تقریبا تمام خواسته هات رو به ما میفهمونی .. یه سری کلمات به لغتنامه ی کوچولوت اضافه شدن از جمله عمه ..عمو.. مای(آب).. بای بای..هب (خب) .. وقتی خوشحالی و میخوای خودتو واسه من و بابات لوس کنی،بابامیثم رو باباتی و منو مامانتی صدا میکنی .. یک دوسه میشمری و میگی اِ دو دِه .. تلفن دستت میگیری و یه ریز الو الو میکنی و ازخودت جمله های من دراوردی میزنی .. بهت میگم علی فلان کارو میکنی خب؟ تو هم سرتو کج میکنی و میگی هب !! عاشق بازی و شیطونی هستی !! هرجایی که دستت نمیرسه میری سطل زباله ی اتاقت رو میاری چپه میکنی و روش وایمیسی .. یه مدت بیست و چهار ساعته این سطله دستت بود و هرجا میرفتی دنبال خودت میکشیدی تا اینکه دیدیم جریان خیلی خطری شده بردم قایمش کردم .. الان صندوق صدقات رو میزاری زیرپات !! با موتور شارژیت تقریبا میتونی حرکت کنی ..

دیگه از خودمون بگم و اتفاقات این مدت ..

 روز عید فطر که میشد 18 مرداد بله برون خاله شیما بود و همون روز عقد محرمیت هم کردن یه جورایی دیگه خاله شیما هم از دستمون رفت !!!

22 مرداد چهارمین سالگرد ازدواج  منو بابایی بود که اصلا نفهمیدیم چه جوری گذشت .. نه کیکی نه کادویی ..

5 شهریور نتایج کارشناسی ارشد اومد و بابامیثم خوشبختانه تو اولین انتخابش فارابی دانشگاه تهران ، روزانه قبول شد و ما بسی خرسند گشتیم که هم روزانه است و هم تقریبا بیست و پنج دقیقه فاصله دارد از قم و نزدیک است !!

10 شهریور بابامیثم برای اولین بار بعد از 4 این چهارساله  به مدت سه شب از ما جدا شد و به یه سفرکاری به عراق رفت ما هم به خاطر گرمای بیش از حد اونجا و اینکه اصلا معلوم نبود این سفر چقدر طول بکشه و امکان داشت موقع جشن عقد شیما هم نباشیم، نتونستیم بابامیثم رو همراهی کنیم.. تو این مدت خونه ی مامانم بودیم و تو کاملا بر خلاف انتظارم نه فقط بهونه ی باباتو نگرفتی بلکه منم فراموش کردی و همش در حال بازی با خاله هات بودی و فقط فقط موقع شیر یادت میافتاد مادری هم داری !!  هر چی صدات میکردم ومیخواستم بغلت کنم منو با دستت پس میزدی وجیغ میکشیدی و میرفتی دنبال بازی !!!!!! خداروشکر بعد از اون سه روز که به خونه برگشتیم روابطمون مثل قبل شد !

15 شهریور جشن عقد خاله شیما بود.. کت و شلوار و جلیقه و کراوات  تنت کردم ..بابایی هم برات کفش و کمربند، ست لباست اورد و حسابی ترکوندی .. هر کی تو رو میدید به مرز ضعف کردن میرسید بس که بانمک و خوشتیپ شده بودی ..اونقدر سرم شلوغ بود که حیف با دوربینم یه دونه عکس هم نگرفتم که الان بزارم اینجا ولی باز خوشبختانه اتلیه که رفتیم یه دونه عکس تکی هم ازت گرفت .. موهاتم ژل زدم و دادم عقب .. اصلا یه چی میگم یه چی میبینی!! جنتلمن واقعی !! خداروشکر جشن عقد شیما هم به خوبی گذشت و الان خاله شیما با همسرش رفته مشهد ..

منم از این ترم ان شالله اگه خدا بخواد قراره درسم رو ادامه بدم و امسال هم من دانشجوم هم بابا .. ان شالله که اذیت نشی و اذیت نکنی !!

تو ماشین عشق اینی که سرتو از شیشه ببری بیرون .. کیییف میکنی !!

وسایل رو قایم میکنی و میگی "راااح"  (رفت)  بعد درش میاری و میگی "دی" و کلی حال میکنی از این بازیه !!

علاقه زیادی داری که جوراب بپوشونی به بابایی ! مخصوصا جوراب خودتو !! به زور و با زحمت زیاد موفق شدی  دو تا از انگشتای بابا رو با جورابت بپوشونی !!

خیلی آقا شدی و اگر کسی جلوت لباس عوض کنه سریع تذکرمیدی و میگی "عیب" !! یه بار با رقیه دنبال بازی میکردید و اون در حال دوییدن دامن لباسش رو داد بالا !! سریع وایسادی و چندبار تکرار کردی "عیب" !!

 حالا بریم سراغ چندتا عکس 

پارک درختی کنار خونه ی مامانم اینا

 

تازه از خواب بیدار شدی خمیازه

 

خاوه- خونه ی پدر عمو احمد

 

خندهچشمک

اولین باری که رفتیم خونه ی جدید جدوت (بابای بابامیثم)

 

اولین باری که تو دستشویی پی پی کردیخجالتنیشخندهورا

سوار کالسکه ی عروسکت شدی اشاره میکنی هلم بده !!متفکر

 

روزی که رفتیم فرودگاه استقبال بابامیثم .قلب

موضوع : هجده ماهگی تا بیست و چهار ماهگی

6 مرداد 1392

روزهای شیرین

سلام پسر کوچولوی مامانقلبماچ

 

 

امروز 6 مرداد 92 , نوزدهمين روز ماه رمضانه و یازده روز از تموم شدن هجده ماهگیت میگذره .. مامانی کلی بزرگ شدی و دیگه کاملا قاطی بچه ها شدی .. تو مهمونیها کاری به من نداری و خودت میری با بچه ها بازی میکنی .. اصلا خداروشکر تا حالا پیش نیومده از بچه ای کتک بخوری یا بچه ای رو بزنی .. حتی نشده دعوا بکنی و کاملا مسالمت آمیز ارتباط برقرار میکنی .. اینقدر کیف میکنم میبینم پا به پای بچه ها بازی میکنی و مستقل شدی !!

این روزا ورد زبون من شده عسسسلللل .. یعنی راه میری نمک میریزی و شیرین کاری میکنی .. مهربونی میکنی .. بوس میکنی .. کلی فاز میدی به آدم .. ووووای برات تعریف کنممم یه نمونه اش رو .. تو یکی از این شبهای ماه رمضون با خاله شیما و ؟ رفتیم حرم .. یه لحظه هم یه جا بند نمیشدی و هی بدو بدو میکردی و ما هم دنبالت ! رفتی سراغ یه دخترکوچولو که همسن و سالت بود .. منم تو رو نشوندم پیشش که یه کم آروم بگیری .. همونطور نشسته خودتو نزدیکش کردی و خم شدی صورتشو بوسیدی .. بعد دوباره بوسیدی .. بعد سه باره .. چهارباره .. هی پشت سر هم بوسش میکردی .. بعد صورتشو با دستت چرخوندی و اون طرف صورتشو بوسیدی .. حالا این ور .. یعنی من از خجالت داشتم آب میشدمممم از خنده هم روده بر شده بودم.. گفتم مامان بوس بسه نینی رو نازش کن نمیخواد ببوسی .. تو هم شروع کردی به ناز کردن نینی و همزمان هم هی میبوسیدیش .. مامان دخترکوچولوه داشت نماز میخوند ..بنده خدا تو نماز خنده اش گرفته بود .. بعد از کلی ناز و نوازش دستاشو گرفتی و انگشتاشم بوس کردی که دیگه من رسما داشتم آب میشدم..دختره هم اول خیلی تعجب کرده بود ولی بعدش اونم راه افتاد و بهت لبخند میزد !! یه خانومی کنارم نشسته بود گفت خوشبحالت چه پسر مهربونی داری .. پسرهای الان فقط جیغ میکشن و کتک میزنن !! چی خوردی تو بارداریت که پسرت اینجوری شده ؟! منم خنده ام بند نمی اومد و نمیدونستم چی جوابشو بدم ..خواستم بگم پسرم از بس مهربونی دیده مهربون شده که دیگه دیدم داری دستاشو هم میبوسی که دیگه کشیدمت کنار و تو جواب خانومه فقط گفتم نمیدونم !!!!! باز شروع کردی به بدو بدو کردن که یه نینی کوچولو رو دیدی که رو زمین خوابیده بود .. از دور هی براش بوس میفرستادی و بهش اشاره میکردی و میگفتی نینی نینی .. بدو بدو میرفتی مثلا قایم میشدی بعد دوباره میرفتی طرف نینی و بوس میفرستادی تا اینکه مامان بزرگ نینیه تو رو نشوند پیشش .. تو هم یه کاری کردی که میخواستم از خجالت بمیرمممممم.. انگشتت رو کردی تو جوراب پیرزنه که اندازه ی یه سکه سوراخ بود و چرخوندی !! منم سریع خودمو قایم کردم و هی لبمو گاز میگرفتم از این کارت !! یعنی  اون شب شیطونیی نبود که نکردی ..

از واکسن هجده ماهگیت بگم که خداروشکر تب نکردی فقط همون روز بعد از اینکه از خواب بعد از ظهرت بیدار شدی پات درد میکرد و نمی تونستی روش زیاد راه بری .. هی به جای واکسن اشاره میکردی و میگفتی اوخ اوخ .. اصلا هم نذاشتی کمپرس بزارم رو پات .. حتی تو خوابم که میذاشتم با دستت پس میزدی .. قبلش خیلی استرس داشتم ولی خداروشکر به خیر گذشت..موقع زدن واکسن هم برای اولین بار ازت فیلم گرفتم برای یادگاری !! یه کم جیغ کشیدی و اشک ریختی ولی خیلی زود آروم شدی .. هرچی خواستیم موقع زدن واکسن هواستو پرت کنیم که به جای دیگه ای نگاه کنی نشد که نشد و همینجوری زل زدی به سوزنی که وارد پا و بعدشم دستت شد !!

این عکسها رو از فیلم دراوردم:

  

فدات شم .. اینجا خبر نداری قراره چه اتفاقی بیافته.. داری برام شکلک درمیاری !!

 

قربونت برم مامان که ماشالله هزززززار ماشالله خیلی صبوری..

 

تو این مدت هم دوتا دندون دیگه دراوردی و الان روهم 10 تا دندون داری .. 4تا بالا و جلویی .. 3 تا پایین و جلویی .. 2تا اسیاب بالا ..یه آسیابم پایین.

اینایی که با سبز علامت زدم جدید هستن!

جای آسیاب ها رو دقیق مطمئن نیستم !!

 

موقع تاب بازی "تاب تاب" رو با آهنگش میخونی ولی بقیه اش رو چرت و پرت میگی .. وقتی میریم تو حمام یا دستشویی یا وقتی پوشکتو عوض میکنم میگی " اب " یعنی عیب !! .. " گوم" یعنی پاشو رو یاد گرفتی .. برای خودت شعر میخونی و میگی "علی علی هی هی.. بابا بابا هی هی.. لالا لالا هی هی " با یه لحن خیلی خوشکلی میگی که میخوام قورتت بدم .. "علی" رو تو شعرت خیلی قشنگ میگی ولی وقتی بهت میگم بگو علی نمیگی .. تو موبایل که عکس یا فیلم خودتو میبینی با ذوق اشاره میکنی و میگی "نینی" .. یه سری کلمه های دیگه رو ناواضح میگی ولی وقتی با اشاره به همون چیز میگی متوجه میشیم اون کلمه یعنی چی. "نـــــــــــع" رو هم سرسختانه وقتی از چیزی خوشت نیاد میگی!!

سر و دست و پا و چشم و بینی و دهن  رو هم خیلی وقته بلدی که یادم رفته بود بنویسم.. وقتی میخوایم بریم بیرون بهت میگم علی برو کفشتو بیار .. تو هم بدو بدو میری از تو اتاقت یه جفت کفش میاری و میدی که پات کنم .. بهت میگم علی کو؟ انگشتت رو خیلی خوشکل طرف خودت میگیری .. اولین جمله ات رو هم راستی گفتی "بابا راح" یعنی بابا رفت !

راستی مامانی یه چیزی رو یادم رفت اینجا بنویسم .. تقریبا دوسه روز بعد از اینکه از شمال برگشتیم مامان بزرگ بابا میثم فوت کرد و ما رفتیم مشهد ..تا هفتم خدابیامرز مشهد بودیم  و برگشتیم. برای اولین بار با ماشین خودمون رفتیم .. تو اون مدت هم از صبح تا شب همه ی فامیل دور هم جمع بودن و تو با کلللی بچه مدام درحال بازی بودی و بین اون همه بچه تو بیشترین بچه ای بودی که کلی طرفدار داشت.

عکسهای پرسنلی خاله هات و بابام و مامانم و بابامیثم رو جلوت چیدم و یکی یکی ازت پرسیدم مثلا عکس خاله کوثر کو ؟ تو هم همه رو شناسایی کردی با اینکه عکسا یه سریش قدیمی بود و شناسایی یه مقدار سخت بود..

ملافه , چادر نماز , بلوز , شلوار یا پتو.. هرچی به دستت برسه میزاری رو سرت و دور گردنت میپیچونی و میای جلوی ما دالی بازی میکنی و از خنده غش میکنی ..

برای همههههه ی خواسته های ممنوعت گریه میکنی و جیغ میکشی تا بهت ندیم یا به خواستت عمل نکنیم هم ساکت نمیشی .. با گریه دستات رو تکون میدی و با لحن دعوا مثلا حرف میزنی و جیغ میکشی !! منم از دیروز تصمیم گرفتم دیگه عمرا چیزی رو که براش گریه میکنی بهت ندم .. خیلی بدعادت شدی آخه مامانی ..دوست ندارم فردا پس فردا مردم بهمون بگم چه بچه ی لوسی دارین !!

 

 عاشق کفش بازی هستی ..

صندل مامان ..

 

کتونی خاله شیما..

 

کفش بابا..

و از این نمونه ها خییییلی زیاده..

 

این دمپایی هانو هم خیلی دوست داری .. تو حموم یه لحظه هم از پات درنمیاری! موقع از حموم دراومدن هم قبول نمیکنی دمپاییهاتو دربیاری !! مجبورم دمپایی هاتو آب بکشم و با دمپایی بفرستمت بیرون !

 

بازی با لگو هاتو خیلی دوست داری .. دوتایی میشینیم کلی بازی میکنیم !!

 

شیظونیهای غیر قابل کنترلی میکنی.. یهویی میام میبینم رفتی بالای میز ال سی دی

 

با اینکه در های پایین ویترین رو با مبل قایم کردیم نمیدونم چه جوری رفتی اون پشت و در حال فضولی کردنی !!!!!!

 

این عکسها رو برای مسابقه گرفته بودم..

 

الهی من فدای اون چشمای خوشکلت بشممم .. هززززار ماشالله

 

 

 

پسر کوچولوی مامان وقتی از خواب بیدار میشه و مامان رو کنارش میبینه :

 

کوچولوی چرکوووول عاشقشتممممم

 

اینم شما و قناری هامون

 

این روزهای ماه رمضون رو هم اگه خدا قبول کنه دارم روزه میگیرم .. بعد از دو سال !! خداروشکر این روزهای طولانی رو با وجود شیردهی راحت میگذرونم و همچنان کلی باهات کلنجار میرم و بازی میکنم !!

التماس دعا از تمام خوانندگان این وبلاگقلب

موضوع : هجده ماهگی تا بیست و چهار ماهگی

چهارشنبه 5 تير 1392

سفرنامه ی شمال ـ خرداد 1392

سلام پسرمقلب

خیلی وقت بود که نیت سفر به شمال کرده بودیم تا این که بابا جونم اومد ایران و این فرصت فراهم شد تا با خانواده یه مسافرت بریم.

روز سه شنبه - 21 خرداد 1392 , ساعت 7 صبح از خونه راه افتادیم.. توی راه بابا جون اینا حلیم خریدن و تو جاده ی چالوس تو یکی از استراحتگاههای بین راهی قبل از سد امیر کبیر توقف کردیم و حلیم رو خوردیم و منم اونجا برات فرنی درست کردم . تقریبا ساعت 11 بود ..

در حال فرنی خوردن و تماشای مناظر طبیعی

بعد از یه ساعت استراحت دوباره سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم .. وسطای راه بودیم که کم کم به جایی رسیدیم که همه جا رو مه پوشونده بود.. ما هم نگه داشتیم و رفتیم تو مه  و تو افق محو شدیمنیشخندعینک

سوار شدیم و به راهمون ادامه دادیم .. با این که خیلی از دیدن مناظر کیف میکردیم یه مساله ای خیلی اذیتمون کرد و اون این بود که از وسطای راه به بعد همش در حال استفراغ کردن بودی !! ما هم مجبور میشدیم هی نگه داریم و دست و صورتت رو بشوریم .. البته اون پیچ و خم ها در عین زیبایی حال منه ادم بزرگ رو هم بد کرده بود چه برسه به توی نینی کوچولو !!

خلاصه حدود ساعت 3 بود که رسیدیم به چالوس و همون اول اول پیش یکی از اون آقاهای دلال ویلا ایستادیم و شروع کردیم به گشتن برای جا. بعد از یه ساعت جستجو بلاخره تو سردآبرود یه ویلای خوشکل با ساحل اختصاصی پیدا کردیم .. خیلی جای قشنگی بود .. یه باغ خیلی بزرگ با آلاچیق و یه ساحل خوکشل..ذاخل ویلا هم خیلی قشنگ بود .. دوطبقه ی دوبلکس با سه تا اتاق خواب که دوتاش رو به دریا بود .. یه بالکن خیلی بزرگ که میز غذاخوری رو گذاشتیم اونجا و غذامون رو , رو به دریا میخوردیم تو اون چند روز . خلاصه خیلی جای با صفایی بود .

بعد از گذاشتن وسایلمون بابا میثم رفت ناهار گرفت و تو یالکن ناهارمون رو خوردیم و بعد رفتیم لب دریا !!

اصلا از اب نمی ترسیدی و بر عکس ذل نمیکندی !! اگه یه کم دورتر از اب میذاشتمت میدویدی طرف دریا .

همونطور که از تو عکس هم پیداست کلی کیف کرده بودی !!

کم کم که لباسات خیس شد لباسا تو دراوردم و با مایویی که تنت بود هم حسابی شنا کردی !!

بعد از یه کم آب بازی شروع کردی به لرزیدن که منم تندی حوله پیچیدم دورت و رفتم داخل و لباس تنت کردم.

دیگه از خستگی راه و اب بازی همه رفتن خوابیدن و ساعت حدود یازده شب بیدار باش داده شد.. آماده شدیم و رفتیم تو شهر گشت زدیم .. کلی ستاد انتخاباتی و عکس و پوستر بود و بیشترش هم برای شورای شهر بود تا ریاست جمهوری !!

نصف شبی برگشتیم یه شام درست کردیم و خوردیم و خوابیدیم !

فرداش ـ چهارشنبه 22 خرداد 1392 صبح بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه رفتیم به سمت نمک آبرود که خیلی نزدیکمون بود. سوار تله کابین شدیم و رفتیم بالا !

 

اون بالا یه کم گشت و گزار کردیم و عکس گرفتیم و از دیدن مناظر لذت بردیم.

 

پشتت خرسهای راستکی خشک شده بودن  که اگه زنده بودن من حتما از دیدنشون سکته میکردماسترس

این صخره رو خودت تنهایی رفتی بالا استرس تشویق

 

بعدش رفتیم تو کافی شاپش و آش و سیب زمینی و بستنی قیفی خوردیم و گفتیم و خندیدیم !!

 

دلستر و قلیون !! چشم مامانت روشن !!زبان

 

بعدشم برگشتیم پایین

 

 وقتی اومدیم پایین و تو پیش خاله شیما و باباییم موندی و ما بقیه رفتیم سورتمه بازی کردیم.

برگشتنی غذا گرفتیم و رفتیم تو ویلا خوردیم .. یه سری رفتن لالا و ما رفتیم دریا .. آب بازی و بعدشم بلال کباب کردیم و خوردیم و بعد از غروب آفتاب برگشتیم داخل .

روز پنج شنبه 23 خرداد بعد از صبحونه حرکت کردیم به طرف جنگل سه هزار ولی تو راه یه جای تفریحی توریستی دیدیم که جت اسکی داشت .. ما هم جت اسکی ندیده !! حسابی حال کردیم با جت اسکی و از اونجایی هم که تو آب دیده بودی و امکان نداشت جلوت رو بگیرم بازم سر تا پا خیس شدی !!

 

بعدشم چون همگی خیس شده بودیم برگشتیم ویلا برای تعویض لباس. بعدش رفتیم رستوران ناهار خوردیم.

 

 

 

عصر بود که راه افتادیم به سمت جنگل سه هزار.. نزذیک غروب بود برای اینکه به شب نخوریم تند تند هرچی میوه و هندونه و بلال داشتیم خوردیم و برگشتیم .. خیلی جای قشنگی بود اونجا !!

 

میخواستی به زغال ها نزدیک بشی.. بهت میگفتم علی چووو !! تو هم اوف اوف میکردیماچ

روز جمعه 24 خرداد هم صبح بیدار شدیم و رفتیم وداعیه با دریانیشخند حسابی بازی و شنا کردیم و ساعت حدود دو ویلا رو تحویل دادیم و رفتیم به یه مرکز انتخاباتی و رای دادیم چشمک و برگشتیم به سمت دیارمون .. تو راه هم مثل سری پیش حدود شونصد بار توقف کردیم تا دست و صورتت رو بشوریم چون مدام بالا می اوردی .. علاوه بر اون ترافیک خیلی سنگینی بود و ما بلاخره ساعت 2 نصف شب رسیدیم خونه !

 

مسافرت خیلی خوب و عالی و دل انگیزی بود قلب

پ.ن : فرداش روز شنبه 25 خرداد از هول دیدن نتیجه ی رای گیری با وجود تمام خستگی هامون ساعت 7 صبح بیدار شدیم و تا شبش از کنار تلوزیون جم

نخوردیمنیشخندچشمک

پ.ن2 : موضوع  نود در صد حرفامون (بحث هامون) موقع غذا خوردن تو شمال, ٰ انتخابات بود !!ابرو از خود راضی

موضوع : دوازده ماهگی تا هجده ماهگی

چهارشنبه 5 تير 1392

هفده ماهگی

سلام علی جونمقلب

 


هفده ماهگیت رو با هم پشت سر گذاشتیم .. تو این یک ماه تغییرات کاملا محسوسی داشتی طوری که بابا جونم که اخرین بار دوماه پیش تو رو دیده بود گفت که خیلی تغییر کردی و وارد مرحله ی جدیدی شدی . مخصوصا تو گفتن کلمات . کلمه "بیبی" , "لاح = راح" به معنی رفت یا تموم شد , "تيتی " به قناری و کلا هر پرنده ای , " لالا=زهرا"  , "جودو=جدو" یعنی پدربزرگ , به لغت نامه ات اضافه شده .

جالب اینه که تا یه مدت رو یه کلمه گیر میکنی مثلا به همه چیز و همه کس میگی بیبی یا یه مدت بعدش به همه چی میگی بابا !!

دو تا دندون آسیاب به دندونات اضافه شدن و الان 8 تا دندون داری!

با بنفش علامت زدم.

با حموم هم خداروشکر آشتی کردی و مثل قبل گریه زاری نمیکنی دیگه .. البته به عشق آب بازی میکشونمت تو حموم و با بازی میشورمت .. قبلنا توی حموم محکممم بغلم میکردی و تا میخواستم یکم جدات کنم که بشورمت جیغ میکشیدی و گریه میکردی!! خدارشکر دوره ای بود و گذشت!

از وقایع این روزها بگم که بعدا برامون خاطره (!) میشه.. مامانی 24 ام این ماه انتخابات ریاست جمهوری بود و آقای روحانی منتخب ملت شد و تا چهار سال دیگه در خدمتشون هستیم .. ان شالله اوضاع کشورمون خوب بشه . خیلی دوست دارم از اوضاع الان برات بگم ولی فکرنمیکنم خیلی مناسب باشه تو وبلاگ کودکانه ات از این چیزا بگم!!

الهی فدات شم بعضی وقتا میای بی هوا بوسم میکنی بدون این که بهت بگم .. آسمونی میشم به خدا .. میخوام پرواز کنم از خوشحالی.. عوض یه بوسه ی تو ,هزار تا میبوسمت!

 

بلال خوران

 

 چقدر عسلی تو مامانم

 

این ساعت رو بابایی برات طراحی کرد .. خیلی خوشکل شده

 

اینم نماز خوندن قشنگت عشقم

داری یواش و بیصدا لباتو تکون میدی


رکوع

 

قنوت


سجده

اینقدر این کارهارو زیبا و پشت سر هم انجام میدی که تو پشت صحنه من و بابایی خودکشی میکنیم از ذوق زدن !

موضوع : 6 ماهگی تا دوازده ماهگی

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد