کودک ما به وبلاگ کوچولو خوش آمدید!
کودک ما
خاطرات انتظار کودکم

من متولد آذر 69 و همسرم دی 61 ..مهر 87 عقد کردیم .. مرداد 88 ازدواج کردیم و نینیه نازمون انشالا دی یا بهمن 90 به دنیا میاد .. .............................................................................. علی کوچولوم 26 دی 1390 ، ساعت 10:15 صبح به دنیا اومد.


آرشيو مطالب

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390

آبان 1390

مهر 1390

ارديبهشت 1390

____________________
مطالب اخیر

یک ماهگی

ختنه !

اندر احوالات این روزهای من و تو !

1 بهمن 90 .. تو بیمارستان

نینی 8 روزه ی من

عشقم متولد شد!

پایان هفته 39

پایان هفته 37

پایان ماه هشتم

7 هفته ی دیگر !

پایان هفته ی 31

سونوگرافی

26 هفتگی

یه شروع با استرس

____________________
پیوند ها

مساقر کوچولو

خاطرات مامانی

عسل کوچولو

شیما وحدیث من

نی نی مهنا

کوچولوی ناز من محمدمتین

شازده كوچولو

____________________
آمار

افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 59 نفر
بازديدهاي ديروز : 46 نفر
بازدید هفته قبل : 130 نفر
كل بازديدها : 3421 نفر

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ

شنبه 29 بهمن 1390

یک ماهگی

سلام نفســـــــــــمبغل

کوچولوی دوست داشتنی من ، امروز تولد یک ماهگیته قربونت برم قلب .

این یک ماه با وجود تمام سختی ها و نگرانی هاش، به خاطر بودن تو ، خیلی عالی گذشت ماچ.

امروز صبح بردیمت برای شنوایی سنجی که خدا روشکر نتیجه خوب بود و بعدش هم رفتیم درمانگاه برای کارت مراقبت که نتایج اونم خداروشکر خوب بود.

وزنت 4300 ، قدت 53.5 و دورسرت 37.5 بودماچ

امشب قرار برات جشن تولد بگیریم .. حتما عکساش رو برات میزارم.

 

پ.ن‌:اینم عکسای تولدت عشقم .. برای وبلاگت بهتر از اینا رو متاسفانه پیدا نکردم .. اینا رو هم به زور کات کردم.چشمک

موضوع :

پنجشنبه 20 بهمن 1390

ختنه !

سلام کوجولویِ منماچ

کوچولوی ِ ٢٣ روزه ی من ، خیلی دوستت دارم .. عاشق نفس کشیدنتم .. عاشق بو کردنتم .. عاشق دست و پای کوچولوتم .. عاشق مماغ گنده ات ام !!!!!!!! مماغ گنده ی من بغل

پریروز (یک شنبه .  ١٦ بهمن ٩٠ ) رفتیم پیش د.لسانی (متخصص کودکان) و شما رو ختنه کردیم .. موقعی که داشتن آمپول بی حسی برات می زدن گریه کردی ولی بعدش آروم شدی و موقع عمل به مامانم که باهات حرف میزد و لالایی می خوند، زل زده بودی ! بعد از اونجا رفتیم خونه ی پدربزرگت . اونجا بودیم که جیش کردی و کلی از درد جیغ کشیدی و گریه کردی .. خدا رو شکر هر چی بود تا الان که به خیر گذشته !

از طرف مامان و بابای من یه پستونک طلا برای ختنه ات کادو گرفتی ماچ .

 

چند شبه که خداروشکر شبا خوب می خوابی و فقط برای شیر خوردن بیدار میشی و  ظاهرا دل درد نداری.

جمعه قرار بریم تهران برای جشن تکلیف فاطمه دختر دایی سعید. تو ٢٦ روزت میشه ! فکر کنم هنوز خیلی کوچولویی برای مهمونی رفتن ، نمیدونم.. ظاهرا باید رفت !

راستیییییی جمعه ، تو ١٩ روزگیت ، عمه ات (ناتنی) به دنیا اومد .. خیلی کوچولوه و چهره ی کاملا جدیدی نسبت به نوزادایی که تاحالا تو فامیل و آشناها دیده بودم، داره.. ببینیم همبازی خوبی برای همدیگه میشین یا نهچشمک ؟!

12 روزگی (خونه ی دایی حسن)

22 روزگی

موضوع :

پنجشنبه 13 بهمن 1390

اندر احوالات این روزهای من و تو !

سلام علی کوچولوی نازمقلب

١٨ روزه که چراغ خونه مون رو روشن کردی  .. شدی عشقم .. نفسم .. همه ی زندگیم .. باورم نمی شه که زندگیم این همه تغییر کرده .. شدم یکی دیگه .. شاید یه مامان ! .. اینجا همه عاشقتن .. بابات .. مامان بزرگت .. خاله هات .. الان چند روزه که برگشتیم خونه ی خودمون .. البته فقط شبها خونه ی خودمونیم .. گفتم شب .. چی بگم از شب که اونم کلا معنیش برام عوض شده ! تا صبح با هم سر و کله می زنیم .. شیر می خوری ..خوابت میبره .. عاروق میزنی .. دوباره بیدار میشی .. شیر می خوری .. می خوابی .. دوباره که می خوام عاروقت رو بگیرم بیدار میشی و همینطور تا صبح ! چرخه ی جالبیه ! از این عاروق لعنتی حرصم میگیره که مجبورم به خاطرش تو رو از خواب نازت بیدار کنم ! اونقدر نصف شبا خوابم میاد که وقتی بیدار میشی و شروع میکنی به غر زدن و بعدشم گریه کردن منم  میخوام گریه کنم ! عجب پادشاهی بودم موقع حاملگی و زایمان ! واقعا احساس می کنم درد بی خوابی شدیدتره ! خلاصه بهت بگم از این روزام .. همش استرس و نگرانی و بیخوابی .. ٤ روز و ٣ شب که تو بیمارستان بودی و من مردم و زنده شدم .. با زردی ١٨.٨ رفتیم بستریت کردیم .. اولش حالم بد نبود .. گفتم همه زردی می گیرن .. عادیه .. یکی دوشب می مونیم ..اشکال نداره .. بعد از سه چهار ساعت که دوباره اومدن ازت آزمایش گرفتن ، زردیت رسیده بود به ٢٣ .. من مردم ! میشنیدم که پرستارا با هم می گفتن که به بانک های خونی اطلاع دادیم .. باید خونش عوض بشه .. تا ساعت ٨ (شب) دوباره آزمایش میگیریم اگه تغییری نکرده باشه یا بالاتر رفته باشه میره برای تعویض خون .. دیگه تا ساعت ٩ و نیم که جواب اومد باید بتونی تصور کنی که چه حالی داشتم ..  زنگ زدم به بابات .. با گریه و زاری ، جریان رو بهش گفتم .. بابات و مامانم اومدن بیمارستان ..چند ساعت پشت در بخش نوزادان وایساده بودن و منتظر بودن .. همه گریه میکردن .. چه شبی .. شب جمعه بود .. مامانم نشسته بود رو صندلی و دعای کمیل میخوند و گریه می کرد .. بابات قرمز قرمز بود .. من زار می زدم .. مامانم میگفت گریه نکن برای شیرت بده ! خودش گریه میکرد ! تا اینکه جواب اومد .. زردیت شده بود ١٩.٥ .. گفتم دیگه خونش رو عوض نمیکنین .. گفت نه دیگه .. چشما نخود .. دهن تا بنا گوش باز .. رفتم بیرون خبرش رو دادم .. تو دلم میرقصیدم .. خلاصه با همه ی بدی و سختیش ، به خیر گذشت ! .. دیگه از اون موقع هم هرشب یه داستان داریم .. باز زردیت برگشت و من کلی حرص خوردم ولی به بستری نرسید .. به بار شب تا صبح مدام زور میزدی و قرمز میشدی و انگار درد میکشیدی ..ا یه بار صبح تا غروب شیر نخوردی و هرکاری کردم بیدار نشدی .. و از این قبیل نگرانی ها و جوش خوردن ها فراوان است ! تازه مامان میگه کجاشو دیدی !!!!

جند مورد قابل توجه  .. 8 روزگی نافت افتاد و بعدشم ازش چرک بیرون می اومد که با چند بار گرفتن سشوار خوب شد ..  اصلا از عوض کردن پوشک خوشت نمیاد .. بنفشترین جیغ هات رو موقع عوض کردن پوشک میکشی ! به طور کل تا الان نینیه جیغ جیغویی نیستی و صدات غیر از موقع عوض کردن پوشک درنمیاد .. وقتی هم گرسنه ات میشه غر میزنی اگه بهت نرسم شروع میکنی به گریه کردن ! چند بار قرار بود بریم ختنه ات کنیم ولی هی نمیشد ..دیگه تصمیم داریم شنبه بریم برای ختنه .. فکرش هم دلهره به جونم مینداره !

خیلی عاشقتم .. خیلی خیلی خیلی ..قلب

10 روزگی عشقم  .. حرم حضرت معصومه (س)

بقیه ی عکسا تو ادامه مطلب


ادامه مطلب...

موضوع :

شنبه 8 بهمن 1390

1 بهمن 90 .. تو بیمارستان

                  

مامانم به خدا دارم میمیرم. احساس می کنم تو این چند روزه پیر شدم . از پشت این شیشه ی قرمز که نگاهت می کنم میخوام بمیرم. وقتی اینقدر سخت شیر میخوری یا بهتره بگم نمی خوری می خوام از غصه بمیرم. دلم داره می ترکه .. میترسم فردا هم مرخصت نکنن . امروز که همش بیرون از دستگاه بودی .احساس می کنم از صبح زردتر شدی مامانم. این اولین غصه ی بعد از به دنیا اومدنته. تو خونه خوب شیر می خوردی ولی امروز و دیروز خون به جیگرم کردی .. شرط خوب شدنت خوب شیر خوردنته .. خوب نمی خوری مامان..من بمیرم مامان..دلم کباب میشه گریه نمی کنی مامان.. از دیروز صبح تا حالا فقط یه بار به زور گریه کردی.. الانم فقط یه کم ناله کردی .. نمی خوام مظلوم باشی... میترسم .. صد بار ..هزار بار .. میترسم ..از مریض شدنت .. از نبودنت .. میمیرم .. اومدی ، زندگیم بهشت شد .. دنیا بهشت شد .. تو مریضی جهنمه اینجا .. دعای توسل گوش میدم میگه اون دنیا مارو بیامرز.. فکر می کنم .. مهم نیست .. بچه ام خوب بشه و خوب بمونه.. فقط همین دعا .. مامانم میگه نمیدونی چقدر طلا گرون شده، بگم سرت سوت می کشه.. خنده ام میگیره،حرصم میگیره..گور پدر طلا که گرون شده،آخرین چیزی که حتی فکر کردن بهش حالمو بهم میزنه .. واقعا مشکل کار بابات که عاشقشم، که یه زمانی اعصابمو اونقدر داغون می کرد الان بی اهمیت ترینه.. الان فقط تویی.. علی ... علی .. علی .. چقدر این اسم برام مقدس تر شده.. دلم میلرزه از گفتن اسمت .. عاشقتم .. 6 روزه که زندگیم فقط تویی .. سه روزه که چشمم و مغزم چیزی رو جز تو نمی بینه و نمی فهمه .. تو آینه ی دستشویی بیمارستان که  خودمو می بینم ، تو رو می بینم.. چشمام .. علی.. عشقم ..غذا می خورم.. صدا داره.. صدای شیر خوردنت .. بوی تو رو میدم.. لختی...اونقدر می بوسمت که آروم بشم .. صورتت..دماغت.. لبت..لپات .. گردنت .. دستت .. تک تک انگشتات .. سرت .. کف پاهات .. سینه ات .. بوت می کنم .. عمیق .. از ته دل .. تو دستگاه خوابیدی .. به پهلو .. یه دستت زیر صورتت و دست دیگه ات روی لپت .. ضعف می کنم از ذوق دیدنت .. فرشته ها مگه چه شکلی ان؟ مگه فرشته ها قشنگتر از تو خمیازه می کشن ؟ قشنگتر از تو به بدنشون کش و قوس میدن؟ قشنگتر از تو می خوابن؟ نفس می کشن؟ نگاه می کنن ؟ می خندن ؟ وای از خنده ات .. 6 روزه ی من مگه فرشته ها از تو قشگنتر لبخند می زنن ؟ مگه تو فرشته نیستی مامان ؟ وای که با اینکه پیشمی،وقتی عکست  رو که رو گوشیمه رو که می بینم می خوام پرواز کنم .. چرا اینقدر دلبری می کنی آخه تو مامان ؟ لبات رو مثل ماهی می کنی .. می بوسم لبت رو .. خوب شو مامانی!

 

٢٩ دی ٩٠

 

 

٣٠ دی ٩٠

 

 

١ بهمن ٩٠

موضوع :

دوشنبه 3 بهمن 1390

نینی 8 روزه ی من

موضوع :

دوشنبه 3 بهمن 1390

عشقم متولد شد!

علی کوچک ما، به لطف خدا و صاحب نامش ، روز 26 دی 1390 ، ساعت 10:15 صبح ، چشمان زیبایش را  به جهان گشود.

انشالله که نامدار باشد.

وزن : 2950

قد : 50

دورسر : 34.5

روش زایمان  : طبیعی

                                

                                                    (علی کوچولوی 2 روزه)

موضوع :

شنبه 24 دی 1390

پایان هفته 39

سلام علی جونمقلب

امروز 39 هفتگی رو تموم می کنیم .. یک هفته ی دیگه 40 هفته تموم میشه .. این روزا دارم کم و بیش پیاده روی می کنم .. یه بار از سر بلوارامین تا حرم ، یه بار کل زنبیل آباد ، یه بار تا وسطای زنبیل آباد رفتیم و برگشتیم ، یه بار از جمکران راه افتادیم به سمت حرم ولی بعد از یه ساعت کم اوردم و سوار شدیم ، یه چند باری هم صفاییه و از سر پارکینگ شرقی تا حرم ، امروزم که از خونه مون تا خونه ی  دایی حسناوه .

امروز دوباره بعد از صد بار مصمم شدن برای زایمان طبیعی ، دوباره ته دل من رو خالی کردن .. چقدر این شخصیت زود تاثیرپذیرم عذابم می ده .. می ترسم این راه فرار نزاره تحمل و مقاومت کنم و وسطای راه ، با کشیدن نصف دردا ، آخرش کم بیارم ! واقعا خدا باید کمکم کنه . چند وقته که دارم قران می خونم، واقعا دلم آرومتر شده.

هر کی من رو میبینه ، میگه نزاییدی ؟! پـ  نه پـ ! زاییدم ولی دوباره نینیم رو قورت دادم ، شکمم باز اومده جلو ! میگن چقدر طول کشید ! خسته شدیمنیشخندمتفکرسوال !

وزنت کمه ،  کوچیکی عزیزم ، مامام میگه حد رحمت برای 36 هفته است .. بهم میگن بخور ، صد جور غذا و شربت برام تجویز کردن، منم تا جایی که بتونم می خورم ولی این بار هم که پیش ماما رفتم گفت کوچیکهههه ! 36 هفته و  5 روز بود که رفتم سونو گفت سن تقریبی بارداری 34-35 هفته است ، مامام میگه چون نینی کوچیکه ،  سن بارداری رو کم زده .. نگرانم ! هم ار اینکه حساب وقت زایمانم بهم ریخته ، هم از کم بودن وزنت ! مامام میگه نباید توقع داشته باشم وزنت از 3 کیلو بیشتر بشه ! ای خدا ، به خیر بگذره !

بیای ، من بغلت کنم ، سالم باشی ، خیالم راحت بشه ، یه نفس راحت بکشم ، تو که فرشته ای ، می دونم بیای نه مریض میشی نه شب تا صبح بیدار می مونی ، نه گریه می کنی ! من موندم با این همه نگرانی و دلهره ، این ملت چه جوری دو جین دو جین بچه میارن ! اینا رو که به باباییت میگم ، میگه اینا می گذره ، چیزی که تا ابد می مونه و واقعا ارزش نگرانی داره ، تربیت و اخلاقه ، فردا پس فردا با یه کار یا رحمت و خدابیامرزی برامون میاره یا لعنت !

 عزیزم ،همه ی سعی ام رو برای تربیتت می کنم ،امیدوارم که مفید و موفق باشی !

 

موضوع :

يکشنبه 11 دی 1390

پایان هفته 37

سلام عشقمقلب

نفس مامان امروز 37 هفته و یک روزه که تو شدی یه تیکه از وجودم .. خیلی دوستت دارم قلمبه ی من .. با هر تکونت عاشقتر و وابسته تر می شم .. اگه تو رو نداشتم،اگه تو الان تو وجودم نبودی، من الان چی کار می کردم واقعا؟؟ خیلی موقع خوبی اومدی تو شکمم مامانـــــــی !! به خدا وقتی حرکتت کم می شه نمی دونی چه حالی دارم ، غوغایی میشه تو دلم ، بی تاب میشم .. اشک می ریزم، آیة الکرسی می خونم و التماس می کنم بهت که تو رو خدا ، عشقم ، عزیزم ، نفسم ، من بدون تو میمیرم .. یه تکونی بخور ؛ بعد از خوردن شربت و دراز کشیدن  و نیم ساعت انتظار شروع می کنی .. از ذوق می خوام پرواز کنم .. وقتی حرکاتت دردناک میشه، با اینکه احساس می کنم پوست شکمم داره پاره میشه ، با تمام وجودم خدا رو شکر می کنم که هستی و راحت داری تکون می خوری و لذت می برم از این درد شیرین .. مامان نمیشی بفهمی چه حس قشنگیه یه جوجو تو شکمت شنا کنه !

پنج شنبه شب ، رفتیم سونوگرافی .. همه چیزت خوب بود جز اینکه دکتر گفت حجم آب ِ کیسه ی آب متوسطه و اگه کم تر از این بشه یه کم خطرناکه و باید مایعات زیاد بخورم .. من واقعا مایعات زیاد میخورم ولی در مقابل زود به زود همش تخلیه میشه !! وزنت رو 2530 تخمین زد .. جوجه ی مامان، کلی وزنت از دفعه ی پیش که سونو گرفتم بیشتر شده بود و من از ذوق یه جوجه ی دو کیلو و نیمی قند تو دلم آب شد .. سه هفته وقت داری تپلو بشی بغل!

اتاقت رو تقریبا دو هفته ای میشه که چیدیم با کمک مامانیم و خاله هات و عمه ات ؛ اتاق کوچولوییه ولی خیلی قشنگ شده .. خیلی دوست دارم  ببینم که از تک تک وسایلت استفاده می کنیفرشته !

جمعه خونه مون مهمونی داشتیم .. با من و بابایی 20 نفر میشدیم ! دایی سعیدم و خانومش و بچه هاشون .. دایی حسنم و خانومش و بچه هاشون ، دایی علی و خانومش و محمد حسین کوچولو که فاصله ی سنیش با تو 8 ماه میشه ، دایی مهدی و عروس خانومش که تقریبا یک ماه پیش عقد کردن و دایی حسین ِعزیزم ، مامان بزرگم ، مامانم و خواهرام ! با اینکه قبلش کلی استرس داشتم ، خداروشکر ناهار و کلا مهمونیه خوبی بود و تونستم با کمک باباییت خوب از عهده ی درست کردن ناهار و مخلفاتش و  تمییزکاری خونه بربیام ولی ناگفته نماند که موقع خداحافظی واقعا داشتم از حال می رفتم و از کمر درد و پادرد و خستگی به زور وایساده بودم ! همگی به جز مامانم اینا اولین بار بود که به این خونه ی جدیدمون می اومدن ، هم از خونه تعریف کردن و هم از اتاق و وسایل قشنگت ! البته از خیلی وقت پیش باید دعوت میشدن که بلاخره این بار از دوشم برداشته شد!

البته بازم مهمونی بر دوشم هست که فعلا سعی می کنم بهش فکر نکنم البته استرسش تو دلم هست ! راستش سخت ترین چیزش اینه که کسی رو نداشته باشی که بهت کمک  کنه اونم با این وضعیت بارداری !

یک شنبه هفته ی گذشته زن عموم که فاصله ی بارداریش با من یک ماه بود زایمان کرد و ما هم برای دیدنش به بیمارستان رفتیم .. امیر ، پسرعموم واقعا واقعا خیلی خوشکل و ناز بود .. همون جا اعلام کردم که هیچکس حق مقایسه کردن نینی هامون رو نداره ! چون نینی من  خیلی خوشکلههههزبان !

امروز هم قراره که بریم خونه شون دیدنی .. خیلی ذوق دارم .. اولین بار وقتی دیدمش با خودم فکر کردم واقعآ این بود که تو شکم مامانیش بود ؟ روزایی که با زن عموم درباره نینی هامون و  حرکاتشون حرف می زدیم اومد تو ذهنم .. نینی ِ اون اومد  .. نینی من هنوز داره شنا می کنه !     

         

                                               خیال باطل  

موضوع :

دوشنبه 21 آذر 1390

پایان ماه هشتم

سلام عزیزدلمقلب

امروز 8 ماهگی تموم شد و وارد ماه نهم بارداری شدم.. حسابی سرما خوردم و گلوم درد می کنه .. دکتر رفتم ولی خوشبختانه گفت که گلوم چرک نکرده ، فقط ملتهب شده ، هیچ دارویی نداد و گفت که سعی کنم بخاطر بارداریم تا آخر هم دارویی مصرف نکنم.. ولی سرفه ام رو نمی دونم چی کارش کنمناراحت

دیروز از بس که حالم بد بود اصلا حواسم به حرکاتت نبود ، امروز صبح کلی عذاب وجدان گرفتم و حواسمو جمع کردم و شما هم حسابی خودنمایی کردیبغل

دیروز بلاخره با کلی تاخیر و بدقولی سرویس تخت و کمدت رو اوردن ..ای کاش حداقل همونی بود که سفارش داده بودیمگریه حسابی ناراحت شدم .. بد نشده ولی اونی که من می خواستم نیست .. تازه قرار بود سرویس کالسکه رو هم بیارن که اونو هم نیاورده بود .. احساس می کنم ذوق و شوق چیدن سیسمونی رو دیگه ندارم .. خنثی !

امروز دوباره یه خاطره ی زایمان دیگه خوندم .. ولی این دفعه شاید به خاطر نزدیک شدنم به زایمان ترس و دلهره گرفتم.. خدا همه ی مامانایی که توراهی دارن رو کمک کنهلبخند

موضوع :

شنبه 12 آذر 1390

7 هفته ی دیگر !

سلام نفسسسقلب

امروز دقیقآ 33 هفته است که تو دل مامانی .. مونده 7 هفته دیگه ،شایدم کمتر که من روی ماهتو ببینم.

دیشب ، شب علی اصغر بود .. وقتی نینی های کوجولو رو می دیدم که لباس سفید و سربند سبز پوشیدن, با خودم عهد کردم که سال دیگه شما رو هم لباس علی اصغر بپوشونم .. انشالله که شما پسر مومن و صالحی باشی قلب

امروز رفتیم سراغ آقای سیسمونی فروش ، کاملا شاکی ابرو .. آخه ما سرویس تخت و کمد رو پنجم مهر سفارش دادیم .. امروز هم 12 آذره یعنی دوماه و چند روز پیش (!!!!) .. فرمودند آماده اســــــت ! شما تصفیه حساب کنید ما امشب میاریم ! ما هم از روی استیصال تصفیه کردیم درحالی که در نظر داشتیم بعد از تحویل کار ، بقیه ی پول رو بدیم ولی چه کار کنیم .. (ما هم که سادههههه!) اینا پولشونو بگیرن دیگه بهت محل هاپو هم نمیزارن گریه! خلاصصصه منتظریم ببینیم بلاخره کی میارن ..!

امروز رفتم برای کنترل .. صدای قلب نازنینت رو شنیدمبغل.. اون موقع کمرت سمت چپ ، دست و پات سمت راست و سرت پایین بود .. تازه پی بردم چرا بیشتر تکونات رو سمت راست بدنم احساس میکنمزبان !!

عاشق این حرکتتم وقتی پاشنه ی پات(البته فکر کنم که پاشنه ی پات باشه !) رو می کشی به پوست شکمم و یه قلنبه ی کوچولو از شکمم می زنه بیرون و این ور ، اون ور میره .. کلی خنده ام میگیره و قربون صدقه ی پاهای کوچولوت میرم .. وقتی خاله ها و باباییت هم این صحنه ی خوشکلو دیدن کلی قربون صدقه ات رفتن .. تو عزیزدل منی به خداااابغل

موضوع :

شنبه 28 آبان 1390

پایان هفته ی 31

سلام عشق مامانقلب

امروز هفته ی ٣١ رو با هم تموم کردیم .. مونده ٩ هفته ی دیگه .. از طرفی وقتی فکر می کنم که ٣١ هفته گذشته و بیشتر راه رو گذروندیم خداروشکر می کنم ولی ٩ هفته هم خیلی زیادهگریهیعنی بیشتر از دو ماه دیگه .. آخه دلم برات لک زده .. دیگه طاقت دوری ندارم .. می خوام بغلت کنم و محکم به سینه ام فشارت بدم .. ببوسمت ..  هییییافسوس !

امروز با مامانم رفتیم برای پرده ی اتاقت پارچه گرفتیم .. مامانم خودش می خواد پرده رو بدوزه .. زمینه ی پارچه قرمزه با طرح میکی موس .. یعنی با بقیه ی وسایل اتاقت ست میشه .. تو ذهنم که تصور می کنم  خیلی قشنگ میشه .. امیدوارم حالا واقعا هم قشنگ بشه .. سرویس اتاق خوابت رو هم از یه ماه و نیم پیش سفارش دادیم ولی هنوز نیاوردن .. مامانم خیلی اصرار داره تا قبل از محرم وسایل رو بیارن ولی باز معلوم نیست چی میشهابرو خیلی دلم می خواد اتاقت رو بچینم .. خیلی واسه این قضیه ذوق و شوق دارمخوشمزه

فردا وقت دکتر دارم .. برای کنترل .. هر ماه که می رفتم دکتر کلی سوال داشتم ولی این دفعه نه مشکلی دارم نه سوالی.. انگیزه ای برای دکتر رفتن ندارم .. فقط برگه ی سونو گرافیم رو باید نشون بدم که اونم مشکلی نداشت .. چه می دونم .. فقط می رم که صدای قشنگ قلبت رو بشنوم ..

جمعه ی این هفته جشن عقد داییمه .. عروسیش هم احتمالا تابستون باشه .. تو اون موقع  ٦-٧ ماهت می شه و کلی برای خودت آقا میشی .. از الان لباسی که می خوام تنت کنم رو انتخاب کردم .. سرهمی سفید که طرح  روش نقره ایه با کلاهش .. ای خدا .. دلم ضعف میره  وقتی تصورت می کنم .. کی این دو ماه تموم میشه اخه ....

قیافه ای که از تو ، توی ذهنمه یه پسمل سفید تقریبا تپل با چشمای توسی و لپای سرخ و  دماغ تپلی و لبای کوچولو و کله ی کچل نیشخند ! من و بابایت جفتمون نینیگیامون تقریبا این شکلی بودیم و تو هم اگه شبیه ما باشی و به دو تا از خاله هات یا عموت نری این شکلی میشی .. البته این قیافه ای که الان توصیف کردم رو فقط من نمیگم .. اکثر اطرافیانمون همچین ذهنیتی ازت دارن .. اصلا روزای خواستگاری بابایت از من که هنوز نه به دار بود نه به بار ، ملت می گفتن وای بچه هاتون چشم رنگی و خوشکل می شن سوال و منم کلی حرص می خوردم که با چه اجازه ای به بچه های من و یه مرد عریبه فکر می کنن عصبانیکلافه

خوشم میاد الان سبزه باشی و چشم ابرو مشکی و پرموووووو نیشخند .. یعنی همه کف می کننااا تعجب کلی می خندیم ... ولی هر جور که باشی عاشقتمممم و می خوامت قلب 

موضوع :

يکشنبه 15 آبان 1390

سونوگرافی

قلبسلام گلکم

امروز دقیقآ 29 هفته و یک روزه که ما باهمیم .. این دوهفته ای که گذشت خیلی سخت بود .. مامان و بابام از جمعه ی دوهفته ی پیش رفتن کربلا و من به عنوان خواهر بزرگتر مجبور شدم که خونه ی بابام بمونم و مسولییت سخت خانه داری ( خانه ی بزرگ ابرو) رو به عهده بگیرم .. من که تو 6 ماه گذشته همش خونه ی مامانم تلپ بودم و ناهار و شامم همیشه آماده بود ، الان دوهفته و دو روزه که هر روز دارم برای 6 نفر غذا می پزم و غذا باید خوشمزه باشه و سرساعت آماده باشه و تازه سالادم درست کنم و تازه بعضی وقتا ظرف هم بشورم !!! همه ی اینا قابل تحمله به شرطی که بقیه هم وظایف خودشونو انجام بدن خنثی! خواهشا تو وقتی بزرگ میشی به حرف مامانی گوش کنماچ !

 خلاصه خیلی اذیت شدم ولی به خاطر گل روی مامانم که این همه وقت برام زحمت کشید تا جایی که تونستم صدام در نیومد! امروز هم انشالله قراره که برگردن بغل و من مشتاقانه منتظر سوغاتی هاشونم .. تو تلفن که از خریدایی که برای شما نینی جونم کردن،کلی تعریف کردن و دلم حسابی آب شدهخوشمزه!!!

27 هفته و3 روز بود که برای سومین بار از اول بارداریم رفتم سونو! این دفعه کاملا برعکس دفعه های پیش اصلا استرس نداشتم .. یادمه دفعه های پیش تو کل دو ساعتی که منتظر می موندم تا نوبتم بشه ذکر می گفتم و دعا می کردم و دست و پام می لرزید !! ولی این دفعه با بابایت رفتیم قدم زدیم و آخرشم اومدیم تو مطب فیلم دیدیم نیشخند ! آقای دکتر مثل دفعه ی پیش اولین جمله ای که گفت این بود : "جنسیتش هم که پسره " منم تو دلم گفتم خداروشکر که عوض نشده .. این همه لباس و تفنگ و ماشین خریدیم زبان !! وزنت هم 970 گرم بود  و حجم کیسه ی آب مناسب بود و همه ی اندام هات رو هم چک کرد و همه چی خوبه خوب بود ..قلب ! بابایت هم فیلم گرفت ولی من هرچی نگاه می کنم هیچی سر در نمیارم .. خیلی دوست داشتم سونوی سه بعدی بگیرم ولی از یکی شنیدم که یه کم خطر داره ...... باید این مساله رو جویا شم که اگه مشکلی نداره حداقل دفعه ی بعد سونوی سه بعدی بگیرم و روی ماهنو ببینم و  یه ذهنیتی ازت داشته باشم ماچ!

راستی .. تا دو سه روز بعد از زدن آمپول ها حرکاتت خیلی کم شد .. داشتم جدی جدی از نگرانی و غصه دق می کردم .. چند بار حرکاتت رو همونطور که دکتر گفت چک کردم ، خوب بود ولی حرکات کلیت تو شبانه روز خیلی کم و ضعیف شده بود .. شما که از بعضی حرکاتت کل بدنم یه تکونی میخوره ، مثل بچه های مریض و بی جون انگار فقط با یه انگشتت می زدی به پوست شکمم که بگی مامانی نگرانم نباش من هنوز زنده ام گریه.. ! بعد از کلی جستجو یه جا خوندم که آمپول (فکر کنم بتامتازون) باعث می شه تا 24 ساعت حرکت بچه کند بشه .. یه کم دلم آروم شد که دلیلش آمپولا بود نه چیز دیگه ای ! الان خداروشکر حرکاتت خیلی خوبه .. تو رو خدا منو نگران نکن قربونت بررررم ناراحت !

 

 

موضوع :

جمعه 29 مهر 1390

26 هفتگی

سلام عزیزم

الان ٢٦ هفته و ٦ روزه که با منی ... تا چهار ماهگی، بارداری من همش همراه با استرس بود ... الان تقریبا دو ماهه که وضعیتم خداروشکر هیچ مشکلی نداره و خیلی هم به من خوش می گذرهچشمک هنوز سختی ماههای آخر بارداری شروع نشده و فعلا به قول مامانم دوران پادشاهی در بارداری رو دارم طی می کنمگاوچران!!! فقط اکثرآ غروب به بعد همش ترش می کنم و وقتی هم ناله می کنم مامانم می گه هنوز مونده ! بزار ٨ -٩ ماهت بشه، اون موقع می خوای چه کار کنی !!!!

الان تقریبا یه سری از سیسمونیت رو خریدیم .. سرویس چوب و کالسکه رو هم سفارش دادیم .. کلی هم لباس گرفتیم ... هرچند وقت یک بار هم میرم لباسا رو از چمدون در میارم و ذوق می کنم و دلم برات تنگ می شه و ارزو می کنم روزا و هفته های باقی مونده زودتر بگذره ... !

این چند روزه هم که از بس نشستم پای کامیپوتر و وبلاگ گردی کردم  و خاطرات مامانای دیگه رو خوندم ، صدای همه رو دراوردم نیشخند ! خیلی دوست دارم بدونم بقیه این روزا رو چه جوری گذروندن ... کلی خاطرات زایمان خوندم و ترسیدم و ذوق کردم ... خلاصه در حال تجربه جمع کردن هستم ..!

دیروز که برای کنترل ماهانه رفتم دکتر بهم ٦ تا آمپول برای تکمیل شدن ریه ی جنین داد .. اولش کلی ترسیدم .. گفتم مگه الان مشکلی داره ؟ (بعدشم تو دلم فکر کردم اگه مشکلی داشته باشه بدون سونو گرافی از کجا فهمیده !زبان) .. دکتر گفت نه ولی برای اینه که اگه خدایی نکرده تو این سه ماه آخر بارداری کیسه ی آبم پاره شد یا زایمان زودرس داشتم ،بچه از نظر ریه مشکلی نداشته باشه ..

مامانم می گه هیچ قرص و آمپولی نیست که ضرر نداشته باشه .. تو که فعلا بچه ات هیچ مشکلی نداره برای چی می خوای ٦ تا آمپول بزنی .. نمی دونم چی کار کنم ؟! خلاصه درگیرم ! ولی بلاخره میرم می زنم دیگه ..!

دوست دارم زود به زود بیام این وبلاگ رو آپ کنم ولی باید همت داشته باشم و حوصله ..!

 

موضوع :

چهارشنبه 28 ارديبهشت 1390

یه شروع با استرس

سلام نی نیلبخند

هم خوشحالم هم ناراحت ...

 دوشنبه بعد از نماز صبح با بی بی چک فهمیدم که هستی... دیگه نخوابیدم ... با آقای بابا رفتیم آزمایش دادم .. بعد از ظهر ساعت هفت و نیم جواب رو گرفتم .. مامانی و خاله ها منتظر بودن تا من بهشون زنگ بزنم و جواب رو بدم .. مثبت بود ...  کلی خوشحال شدم و گریه کردم ... دارم مامان میشم .. یه مامان نسبتآ کوچولو ...چشمک

سه شنبه بعد از ظهر رفتم دکتر ... جواب آزمایشم رو دید .. گفت تیراژ Bhcg پایینه .. باید برم دوباره آزمایش بدم که ببینیم بیشتر شده یا نه ... گفت اگه بیشتر نشده باشه یعنی بارداریم خارج از رحمه ... خیلی ناراحتم ... خدایا کمکم کن ... من نی نی ام رو می خوامگریه

امروز صبح رفتم دوباره آزمایش دادم ..فردا ساعت 5 آماده میشه .. بعدشم باید برم دکتر .. خدایا فردا شب مثل الان چه حالی دارم ؟؟

موضوع :

صفحه قبل 1 صفحه بعد