|
|
یک ماهگی |
 |
|
سلام نفســـــــــــم
کوچولوی دوست داشتنی من ، امروز تولد یک ماهگیته قربونت برم .
این یک ماه با وجود تمام سختی ها و نگرانی هاش، به خاطر بودن تو ، خیلی عالی گذشت .
امروز صبح بردیمت برای شنوایی سنجی که خدا روشکر نتیجه خوب بود و بعدش هم رفتیم درمانگاه برای کارت مراقبت که نتایج اونم خداروشکر خوب بود.
وزنت 4300 ، قدت 53.5 و دورسرت 37.5 بود
امشب قرار برات جشن تولد بگیریم .. حتما عکساش رو برات میزارم.
پ.ن:اینم عکسای تولدت عشقم .. برای وبلاگت بهتر از اینا رو متاسفانه پیدا نکردم .. اینا رو هم به زور کات کردم.


موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
ختنه ! |
 |
|
سلام کوجولویِ من
کوچولوی ِ ٢٣ روزه ی من ، خیلی دوستت دارم .. عاشق نفس کشیدنتم .. عاشق بو کردنتم .. عاشق دست و پای کوچولوتم .. عاشق مماغ گنده ات ام !!!!!!!! مماغ گنده ی من 
پریروز (یک شنبه . ١٦ بهمن ٩٠ ) رفتیم پیش د.لسانی (متخصص کودکان) و شما رو ختنه کردیم .. موقعی که داشتن آمپول بی حسی برات می زدن گریه کردی ولی بعدش آروم شدی و موقع عمل به مامانم که باهات حرف میزد و لالایی می خوند، زل زده بودی ! بعد از اونجا رفتیم خونه ی پدربزرگت . اونجا بودیم که جیش کردی و کلی از درد جیغ کشیدی و گریه کردی .. خدا رو شکر هر چی بود تا الان که به خیر گذشته !
از طرف مامان و بابای من یه پستونک طلا برای ختنه ات کادو گرفتی .
 
چند شبه که خداروشکر شبا خوب می خوابی و فقط برای شیر خوردن بیدار میشی و ظاهرا دل درد نداری.
جمعه قرار بریم تهران برای جشن تکلیف فاطمه دختر دایی سعید. تو ٢٦ روزت میشه ! فکر کنم هنوز خیلی کوچولویی برای مهمونی رفتن ، نمیدونم.. ظاهرا باید رفت !
راستیییییی جمعه ، تو ١٩ روزگیت ، عمه ات (ناتنی) به دنیا اومد .. خیلی کوچولوه و چهره ی کاملا جدیدی نسبت به نوزادایی که تاحالا تو فامیل و آشناها دیده بودم، داره.. ببینیم همبازی خوبی برای همدیگه میشین یا نه ؟!

12 روزگی (خونه ی دایی حسن)

22 روزگی
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
اندر احوالات این روزهای من و تو ! |
 |
|
سلام علی کوچولوی نازم
١٨ روزه که چراغ خونه مون رو روشن کردی .. شدی عشقم .. نفسم .. همه ی زندگیم .. باورم نمی شه که زندگیم این همه تغییر کرده .. شدم یکی دیگه .. شاید یه مامان ! .. اینجا همه عاشقتن .. بابات .. مامان بزرگت .. خاله هات .. الان چند روزه که برگشتیم خونه ی خودمون .. البته فقط شبها خونه ی خودمونیم .. گفتم شب .. چی بگم از شب که اونم کلا معنیش برام عوض شده ! تا صبح با هم سر و کله می زنیم .. شیر می خوری ..خوابت میبره .. عاروق میزنی .. دوباره بیدار میشی .. شیر می خوری .. می خوابی .. دوباره که می خوام عاروقت رو بگیرم بیدار میشی و همینطور تا صبح ! چرخه ی جالبیه ! از این عاروق لعنتی حرصم میگیره که مجبورم به خاطرش تو رو از خواب نازت بیدار کنم ! اونقدر نصف شبا خوابم میاد که وقتی بیدار میشی و شروع میکنی به غر زدن و بعدشم گریه کردن منم میخوام گریه کنم ! عجب پادشاهی بودم موقع حاملگی و زایمان ! واقعا احساس می کنم درد بی خوابی شدیدتره ! خلاصه بهت بگم از این روزام .. همش استرس و نگرانی و بیخوابی .. ٤ روز و ٣ شب که تو بیمارستان بودی و من مردم و زنده شدم .. با زردی ١٨.٨ رفتیم بستریت کردیم .. اولش حالم بد نبود .. گفتم همه زردی می گیرن .. عادیه .. یکی دوشب می مونیم ..اشکال نداره .. بعد از سه چهار ساعت که دوباره اومدن ازت آزمایش گرفتن ، زردیت رسیده بود به ٢٣ .. من مردم ! میشنیدم که پرستارا با هم می گفتن که به بانک های خونی اطلاع دادیم .. باید خونش عوض بشه .. تا ساعت ٨ (شب) دوباره آزمایش میگیریم اگه تغییری نکرده باشه یا بالاتر رفته باشه میره برای تعویض خون .. دیگه تا ساعت ٩ و نیم که جواب اومد باید بتونی تصور کنی که چه حالی داشتم .. زنگ زدم به بابات .. با گریه و زاری ، جریان رو بهش گفتم .. بابات و مامانم اومدن بیمارستان ..چند ساعت پشت در بخش نوزادان وایساده بودن و منتظر بودن .. همه گریه میکردن .. چه شبی .. شب جمعه بود .. مامانم نشسته بود رو صندلی و دعای کمیل میخوند و گریه می کرد .. بابات قرمز قرمز بود .. من زار می زدم .. مامانم میگفت گریه نکن برای شیرت بده ! خودش گریه میکرد ! تا اینکه جواب اومد .. زردیت شده بود ١٩.٥ .. گفتم دیگه خونش رو عوض نمیکنین .. گفت نه دیگه .. چشما نخود .. دهن تا بنا گوش باز .. رفتم بیرون خبرش رو دادم .. تو دلم میرقصیدم .. خلاصه با همه ی بدی و سختیش ، به خیر گذشت ! .. دیگه از اون موقع هم هرشب یه داستان داریم .. باز زردیت برگشت و من کلی حرص خوردم ولی به بستری نرسید .. به بار شب تا صبح مدام زور میزدی و قرمز میشدی و انگار درد میکشیدی ..ا یه بار صبح تا غروب شیر نخوردی و هرکاری کردم بیدار نشدی .. و از این قبیل نگرانی ها و جوش خوردن ها فراوان است ! تازه مامان میگه کجاشو دیدی !!!!
جند مورد قابل توجه .. 8 روزگی نافت افتاد و بعدشم ازش چرک بیرون می اومد که با چند بار گرفتن سشوار خوب شد .. اصلا از عوض کردن پوشک خوشت نمیاد .. بنفشترین جیغ هات رو موقع عوض کردن پوشک میکشی ! به طور کل تا الان نینیه جیغ جیغویی نیستی و صدات غیر از موقع عوض کردن پوشک درنمیاد .. وقتی هم گرسنه ات میشه غر میزنی اگه بهت نرسم شروع میکنی به گریه کردن ! چند بار قرار بود بریم ختنه ات کنیم ولی هی نمیشد ..دیگه تصمیم داریم شنبه بریم برای ختنه .. فکرش هم دلهره به جونم مینداره !
خیلی عاشقتم .. خیلی خیلی خیلی ..

10 روزگی عشقم .. حرم حضرت معصومه (س)
بقیه ی عکسا تو ادامه مطلب
ادامه مطلب...
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
1 بهمن 90 .. تو بیمارستان |
 |
|
مامانم به خدا دارم میمیرم. احساس می کنم تو این چند روزه پیر شدم . از پشت این شیشه ی قرمز که نگاهت می کنم میخوام بمیرم. وقتی اینقدر سخت شیر میخوری یا بهتره بگم نمی خوری می خوام از غصه بمیرم. دلم داره می ترکه .. میترسم فردا هم مرخصت نکنن . امروز که همش بیرون از دستگاه بودی .احساس می کنم از صبح زردتر شدی مامانم. این اولین غصه ی بعد از به دنیا اومدنته. تو خونه خوب شیر می خوردی ولی امروز و دیروز خون به جیگرم کردی .. شرط خوب شدنت خوب شیر خوردنته .. خوب نمی خوری مامان..من بمیرم مامان..دلم کباب میشه گریه نمی کنی مامان.. از دیروز صبح تا حالا فقط یه بار به زور گریه کردی.. الانم فقط یه کم ناله کردی .. نمی خوام مظلوم باشی... میترسم .. صد بار ..هزار بار .. میترسم ..از مریض شدنت .. از نبودنت .. میمیرم .. اومدی ، زندگیم بهشت شد .. دنیا بهشت شد .. تو مریضی جهنمه اینجا .. دعای توسل گوش میدم میگه اون دنیا مارو بیامرز.. فکر می کنم .. مهم نیست .. بچه ام خوب بشه و خوب بمونه.. فقط همین دعا .. مامانم میگه نمیدونی چقدر طلا گرون شده، بگم سرت سوت می کشه.. خنده ام میگیره،حرصم میگیره..گور پدر طلا که گرون شده،آخرین چیزی که حتی فکر کردن بهش حالمو بهم میزنه .. واقعا مشکل کار بابات که عاشقشم، که یه زمانی اعصابمو اونقدر داغون می کرد الان بی اهمیت ترینه.. الان فقط تویی.. علی ... علی .. علی .. چقدر این اسم برام مقدس تر شده.. دلم میلرزه از گفتن اسمت .. عاشقتم .. 6 روزه که زندگیم فقط تویی .. سه روزه که چشمم و مغزم چیزی رو جز تو نمی بینه و نمی فهمه .. تو آینه ی دستشویی بیمارستان که خودمو می بینم ، تو رو می بینم.. چشمام .. علی.. عشقم ..غذا می خورم.. صدا داره.. صدای شیر خوردنت .. بوی تو رو میدم.. لختی...اونقدر می بوسمت که آروم بشم .. صورتت..دماغت.. لبت..لپات .. گردنت .. دستت .. تک تک انگشتات .. سرت .. کف پاهات .. سینه ات .. بوت می کنم .. عمیق .. از ته دل .. تو دستگاه خوابیدی .. به پهلو .. یه دستت زیر صورتت و دست دیگه ات روی لپت .. ضعف می کنم از ذوق دیدنت .. فرشته ها مگه چه شکلی ان؟ مگه فرشته ها قشنگتر از تو خمیازه می کشن ؟ قشنگتر از تو به بدنشون کش و قوس میدن؟ قشنگتر از تو می خوابن؟ نفس می کشن؟ نگاه می کنن ؟ می خندن ؟ وای از خنده ات .. 6 روزه ی من مگه فرشته ها از تو قشگنتر لبخند می زنن ؟ مگه تو فرشته نیستی مامان ؟ وای که با اینکه پیشمی،وقتی عکست رو که رو گوشیمه رو که می بینم می خوام پرواز کنم .. چرا اینقدر دلبری می کنی آخه تو مامان ؟ لبات رو مثل ماهی می کنی .. می بوسم لبت رو .. خوب شو مامانی!
٢٩ دی ٩٠

٣٠ دی ٩٠



١ بهمن ٩٠

موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
عشقم متولد شد! |
 |
|
علی کوچک ما، به لطف خدا و صاحب نامش ، روز 26 دی 1390 ، ساعت 10:15 صبح ، چشمان زیبایش را به جهان گشود.
انشالله که نامدار باشد.
وزن : 2950
قد : 50
دورسر : 34.5
روش زایمان : طبیعی

(علی کوچولوی 2 روزه)
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |